نوشتم خدایا خبر داری آیا
از این ماجراهای سبز دلآرا
از این داستانهای گرم تپنده
از این روشنایی لبریز پویا
از این میبرد تا نمیدانمی سبز
منی را که پژمرده بودم سراپا
از این با الهیترین لحظهی مهر
همآوایی و همنوایی و دمسا
زی و همنشینی بی بیم و پروا
از این ناگهان حس بیتابی تا
ابد هم نخواهد که بردارد او دست
از این بی سر و پایی بیمحابا
برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20
برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20
برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20
برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20
از شرم لبریزم، زبان گفتنم نیست
شرمندهام ای جان که جان گفتنم نیست
خشکیده جویی از سرابآباد وهمم
آب روان!!؟ حتی روان گفتنم نیست
تو مهربانی، روشنی، شوریدهجانی
خاموشیام، آتشفشان گفتنم نیست
در بینشانیهای دست و چشم و لبهام
من را بجو، وقتی نشان گفتنم نیست
از شرم لبریزم الهیّات مهرم!
اما زبان و جان و آن گفتنم نیست
میخواهمت میخواهمت اندازهی آن...
آن مهربان روشن شوریدهجانتر!!!
برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20
برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20
برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20
برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20
برچسب: نویسنده: حامد صمیمی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:20